تبليغاتX
چل کلاغ
Image and video hosting by TinyPic">
 

 

کلاه شیطان

 

کلاه شیطان، 

از سر ما چه می خواهد؟!

         ما که

          زادگان بي‌واسطه مرگیم.

 

به آن تابوت سیاه بیندیش

که از روی دست مردمان عزادار

سُر خورد و از پيچ  گوش ما گذشت.

 

تمام دیروز من

صرف سرودن مرثیه‌ای شد

که اندوه ساليان دلمرده كشدار

                       از واژه واژه آن جاری باشد

 

امروز اما

  پاهایم را

از حریم خصوصی مرگ پس می کشم

و...

حریصانه جان می‌کنم

تا دمي بیشتر نفس بکشم

                      و مناسبات خود را با شیطان گسترده‌تر کنم.

 

ارديبهشت 87

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:50  توسط م.ملکوتی  | 

 

 

مویه

 

 

 

نگاهت را بدزد مرد

 

و از خیر طلایی ازدحام آفتاب درگذر.

 

باید به همان مهتاب شبانه بسنده کنی

 

و همه ستاره های قشنگ چشمک زن.

 

 

 

مگر من چه داشته ام

 

               که همیشه در تعلیقِ میان آسمان و زمین گرفتارم؟!

 

پدران تو که

 

    از من هم فقیرتر بودند

 

و مرگشان

 

            گردن آویز مدام نداری و فلاکت بود.

 

 

 

حالا،

 

زمین سنگین شده؛ ببین.

 

و آب

 

        لحظه به لحظه پس می رود

 

تا ...

 

لحظه ای که برآید با لشکری از نفرت و اندوه

 

 

 

دیگر اعتماد نکن

 

نه به خورشید

 

نه به گهواره لرزان زمین

 

و نه حتی به افسانه مهربان آب!

 

به آرامش خواب بیندیش

 

و در دامان رویای طولانی نیمه شب یله شو

 

که بی رنج راه و سفر

 

از آغاز تا پایان با تو همسفر است.

 

 

 

دیگر

 

 از سنگینی زمین خوف نکن

 

و حملات شورشناک آب را

 

به هیچ مگیر

 

        این، پایان انتهاست

 

       و دور تسلسل آغاز!

 

 

 

فلسفه نمی بافم اما

 

این دور تسلسل بدون برهان است

 

با منطقی

 

که از سستی و نداری ما ریشه می گیرد.

 

به چهره تاریخ نگاه کن

 

و خیره شو

 

در آنچه که از ویرانه های آن غارت می شود.

 

 

 

اردیبهشت 87

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:46  توسط م.ملکوتی  | 

 

سلام

و...

فعلا تا برآمدن بهار از اعماق بهمن و اسفند و سرما

زیاده عرضی نیست

هر روزتان نوروز

     نوروزتان پیروز

                و بهارتان خرم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:56  توسط م.ملکوتی  | 

 

 

راوی تلخ این دربدری

سکندری رفتیم

  ... از پا نيفتاديم.

اسكندر بر ما غالب شد و ما نابود نشديم.

يتيم شديم،

  از گرسنگي اما

جان‌مان به لب نرسيد.

و باز...

سفره‌هاي خالي‌مان كه پهن شد

بمب و خمپاره و موشك بلعيديم

   ... اما هرگز نمرده‌ايم.

 

 

و حالا...

 ديري است تازيانه تاريخ

از شانه‌هاي زخمي ما می پيچد و بالا مي‌رود

و  بدین سان

تابوي مرگ را شكسته‌ايم

و دارد باورمان مي‌شود

... كه ما نيز

همسايه ديوار به ديوار ملك‌الموتيم

و حضرت عزرائيل

با صبر و تأني كار خويش مي‌كند

بي‌كه التفاتي کند به كسي.

 

 

صبور باش مرد صبور

و از هيبت هول‌انگيز حقيقت

فرار مكن

و پذيرا باش دنيايي را

كه  دارد از انتهاي جنوبي بام مي‌افتد

هر چند من شرمم مي‌آيد راوي تلخ اين دربه‌دري باشم

و اين بازي موش و گربه

سرخورده‌ام مي‌كند؛

 

 

كسي معجزه‌اي از آستين خلايق درآورد

يا

فيلي هوا كند براي دلخوشي بشر

باشد كه بستگان من از خواب اصحاب كهف برخيزند

و در هزارتوي غار زمانه تاريك

تكاني به خود دهند.

خدا را چه ديده‌اي

شايد كه حاجت من نيز از دريچه آن غار صادر شد.

 

 

به اين چراغ نيم‌مرده نگاه كن

هي پايين مي‌رود و دوباره برمي‌آيد

هي پايين مي‌رود و دوباره...

       و به ناگاه رونق باد را مي‌گيرد

و من و تو هي در خود سقوط مي‌كنيم

و دوباره هرگز بالا نمي‌خزيم!

 

 

پيرمرد راسته پارچه‌فروشان بازار

در خاطرم مانده هنوز

هم‌او كه در ذهن من

 هي تكرار مي‌شود

با توپ‌هاي سنگين پارچه توري بر پشت

كه روزي بر قامت عروسانه دختركي صميمي و ساده

ارتعاش عشق مي‌بخشد

و قامتي كه حسابي خميده بود

و...

سرش كه از زانوانش نيز پايين‌تر بود

حتي پايين‌تر از زماني كه ركوع نماز شب مي‌خواند.

 

 

علي‌حسين (پسرك مچاله‌شده در سه‌كنج جنوب شرقي پل عابر شهرك غرب)

در آن هواي سرد بهمن امسال

هم‌او كه فال حافظ از دستان كوچكش

در ازدحام خواب

مي‌افتاد و او دوباره از خواب مي‌پريد و برمي‌داشت

در خاطر من تكرار مي‌شود

و من مدام به خود نهيب مي‌زنم

كه روزگار سياه را از اين سياه‌تر نكنم

 در روزگار مهر و عدالت و ايمان 

 

 

خوابم نمي‌برد

و شب از نيمه گذشته

من اما در خودم هي مچاله مي‌شوم

و مدام خود را شماطت مي‌كنم

كه چرا رياضيات من اين قدر افتضاح بود

كه نتوانم محاسبه كنم

درآمد نفت امسال‌مان

كفاف چند روز زندگي ما را مي‌دهد؟

 

 

دنيا در آرزوي آرامش از‌دست‌رفته اش

دارد جان مي‌كند

و ما

در برهوت رخوت لميده‌ايم

و ...  فقط گاهي برمي‌آشوبيم

آن هم

از جنايت بي‌پايان قوم بني‌اسرائيل در سرزمين حضرت كنعان

و...

 مرگ كودكان بي‌گناه غزه و اريحا

غيرت‌مان را شلاق مي‌زند

و ما شلاق مي‌خوريم

   تا يادمان نرود

كه گُرده آب هم از شلاق خشايارشا زخمي بود

و باز به‌خاطر بياوريم تازيانه جاهليت را

كه بر اندام نحيف سميه و عمار و ياسر فرود مي‌آمد.

 

 

راستي...

نکند تشت رسوايي ما دارد از بام زمانه مي‌افتد

و ما پاك از ياد برده‌ايم

اين چندمين باری است

كه اين حادثه هول اتفاق مي‌افتد

كه ما اين‌سان

آهسته مي‌رويم و آهسته مي‌آييم

و از شاخ گربه‌ ولگرد كوچه و بازار

به خود مي‌لرزيم

 

 

روز که پايان بگيرد

...

عقبگرد می کنيم

و ... شب كه از نيمه بگذرد

عاشق مي‌شويم

و بامدادان

خسته از نبرد نابرابر كابوس

به سمت نور فرار مي‌کنيم

و يك جرعه آب سرد

به صورت خشكيده خود مي‌پاشيم

تا دوباره و در کشاکش اين زندگي يکدست

با لحن لبالب از نفرت

دوباره فرياد برآوريم «مرگ بر آمريکا».

اسفند 86

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 17:52  توسط م.ملکوتی  | 

 

 

خواب ستاره

 

 

شب آمده بانو از راه،  ستاره‌ها همه خوابند

 

و حنجره های زخمی همه در انتظار طنابند

 

غریبه می شود انگار، نگاه خسته چشمه

 

برای دیدن مردم، جماعتی که غرق در آبند

 

دريده سينه اين قوم  به دشنه رخوت و اينک

 

صدای خرخر آنان برآمده، نشئه خوابند

 

دوباره سبزه و گل شده اسیر حمله پاییز

 

عزای آینه کم بود، به فکر مرگ کتابند

 

نمانده نای و نوایی برای خوردن و خواندن

 

چه آرزوی مهیبی به فکر صید شهابند

 

شکسته بال کلاغان برای عبرت بلبل

 

چه کنایت شگفتی همه مست نهیق غرابند

 

سقوط دسته ساران به زیر سایه مجنون

 

نشان بی سببی نیست که گیر چنگ عقابند

 

صدای شیون شادی نشاني خانه ما نیست

 

یکی به طعنه بگوید که همهمه‌هاي حبابند

 

میان ماندن و رفتن به دام معرکه گیران

 

همین جماعت خسته عجول و پا به شتابند

 

نمانده فرصت خوانش که شعر تازه بخوانم

 

برای مردمي اندک که اهل بحث و خطابند

 

زبان به کام کشیدن گمانم عین صواب است

 

که پشت سر همه پل ها شکسته‌اند و خرابند

 

 

آذر ۸۶

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:51  توسط م.ملکوتی  | 

 

این قطعه، اسفند سال گذشته به جای بهاریه در وبلاگ آن روز من درج شد

 و چون امسال، بهار من قصد زود آمدن ندارد و من هم نمی دانم

کی می توانم بهاریه بنویسم لذا باز هم در نهایت بی شرمی و تکرار

دوباره آن را به روز می کنم امیدوارم بر من ببخشایید...

 

                             مثلا بهاریه!

 

آسمان،

 

لمیده در سینه کش ابر

 

و باران

 

شلاق می زند بر  یال زمین،

 

                         گرده خسته خاک

 

                                            و جوانبرگ های درخت

 

و هلاهل سختی ها

 

شرنگ می شود در شرابه شریان بشر.

 

***

 

چه شیرین تلخ می شویم ما

 

در این روزهای پایانی زمین!

 

که شهر را هم می تکانند

 

مادران و دخترکان و پسران

 

تا

 

گرد از رخساره خانه مردان برگیرند!

 

و عمو نوروز

 

برادر ناتنی همه پدران زمین

 

شریک شادکامی شکننده بشر باشد!

 

                                                        اسفند۸۵

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:43  توسط م.ملکوتی  | 

 

 

هاله مهتابی

 

شب که می شود دو چشم من، می شود اسیر بی خوابی

می نشینم یک گوشه، خیره می شوم به هاله مهتابی

هی نقشه می کشم و مدام از عاقبت کار می ترسم

دوباره هجوم می آورد به من سوار تندر بی تابی

ترس خشکاندن چشمه ها احاطه می کند سراسر وجودم را

در همین حوالی خود می بینم فجیع ترین پيامد بی آبی

با خودم هی زمزمه می کنم دوباره کلکی باید زد

حتی شده اگر بتابانم نوری به سان کرمک شبتابی

خیره می شوم به اطرافم نگاه می کنم به صورت مردم

چیزی نمی شود عاید چشمانم از سر عادت کژتابی

هی بد و بی راه می گویم به مردمان کنار دست خودم

ساکتند و دلمرده لمیده میان برکه گندابی

دل وسوسه می کند برخیزم و کاری کنم

دوباره زنده کنم در شهر خاطرات روزهای سرخابی

عقلم نهیب می زند، به من و همه مردمان مثل خودم

نکن پسر کاری، اگر می کنی یواشکی و زیرابی

می دانم این محافظه کاری ثمره ای نمی دهد به کسی

اما چه چاره که نباید شد اسیر دخمه سردابی

دوباره شب آمده بانو، در خودم سقوط می کنم و انگار

کار دیگری ندارم، پس سلام ای هاله مهتابی

آذر86

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 14:13  توسط م.ملکوتی  |