براي مهرباني آقاي "هالو"
در پست قبلي اين وبلاگ (رويا – حقيقت – انكار)، جناب
محمدرضا عالي پيام (هالو) در پاسخ به دعوت من، مهربانانه
مرحمت فرموده و رهنمودهايي داده بودند كه به كار
بستنشان مي تواند مفيد فايده باشد و من هم به پاس
مهرباني اين طناز نازنين قطعه زير را تقديم حضرتشان
مي كنم؛ تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد:
پيامي داده "هالو"جان به بنده
كه: وراجي نكن اينقدر يارو*
زمان شعر طولاني گذشته
بگو چيزي شبيه شعر "هايكو"
بگو شعري كه در اين عصر ماشين
شبيه "ام وي ام" باشد برادر
ظريف و نقلي و مقرون به صرفه
نه مثل كاديلاك غول پيكر
براي پاسخ اين نازنين مرد
جوابي جز "اطاعت" بچه بازي است
ولي "شعر روايي" اقتضايش
همين وراجي و روده درازي است
از اينها هم گذشته اين دل من
به سان روزگارم تنگ تنگ است
خودم را مي كنم خالي در اين شعر
اگرچه برخي اشعارم جفنگ است
ولي با اين همه از بعد امروز
تقلا مي كنم با دل بسازم
دوباره مي زنم توي سر شعر
كه تو كوتاه شو تا من بتازم!
آبان 88
- - - - - - - - - - - -
*: البته نیازبه توضيح ندارد كه شأن كلام فاخر ايشان، اجل از اين نوع گفتمان است اما بنا به ضرورتهايي، اين دو معنا در كلام من از زبان ايشان آمده که امید است بر من ببخشایند!
رويا – حقيقت – انكار
سكوت
نقش سايه ميبندد مدام
ـ سياه و سنگين و وهمگون ـ
بر دستان شكسته ما
كه عمري است وبال گردن ديگران مانده.
و اين سايه بازي
حاشا كه در اعماق خستهجان زمين و زمانه ما اثر كند
و ما
جادو زدگان دسيسه تاريخ
در امتداد انبوه سرخ فلق
همچنان هلهله ميكنيم
تا ... شب
در پي غمبارش خونابهگون يك غروب بدفرجام
از تمام خطوط قرمز تغافل ما درگذرد
كه در نميگذرد
و درست
در ميانه معركه ما
قامتي نيمهكاره ميبندد
با همه ستارههاي بيرمقش در پي
و اينگونه،
روز بي خبر از همه جا
دلشكسته از شگفت اين جادو
يله ميشود
در آغوش رخوتناك يك رويا
و
دسته درختان سرو و چنار
دستهاشان بسته بر سينه
كلاه از سر تكتكشان ميافتد ناهنگام
و ما،
تمرين ميكنيم
تا زين پس
رايت اضطراب واژه واژه كلاممان
بر بالاي بلند سپيدارها نلرزد
حتي،
آنجا كه تو
نالهات از اخم جنگل
گوش فلك را ميآزارد.
و اين را هم
همگان شهادت دادهاند
كه تبر
همچنان در دستان ناتوان و بيرحمانه تو بوده از آغاز
و سهم ما ... تنها
دلهره بوده از سلامت جنگل
و براي همين
در پيشگاه مقدس خداوند باران
بي وقفه استغاثه ميكنيم
چرا كه ناچاريم
از صميمانه در هم تنيده شاخهها
خاطره پشت خاطره بلغور كنيم
تا تو
غريزه وحشي جنگل را
پشتوانه شرارت خود نكني.
و ما، باز
بر آستان خدايگان دشتها و درياها
دوگانه وحشت ميخوانيم
و حكايتِ اينك كش آمدهي جلبكهاي زميني را
با اميد سهمگين يك روياي حقيقي
براي تو ميخوانيم
بارها و چندين بار
و تو ... هربار حمله ميكني
به افسانه افسونگر جنگل
و ما،
خسته، درمانده و همچنان اميدوار
از فراز خانههامان
چنگ ميكشيم
بر چهره خدايگان رنگ و نيرنگ
شايد ... اثر كند
شايد ...،
كه برخيزد
فقط يك بار ...
آن هم
نه در پي انكار يك حقيقت مستحكم!
كرج - پاييز 88
... و سلامی
به رنگ همه خستگی هایم
آنسو ترک،
زمین شخم می شود
آتش زبانه می کشد
و ...
درختان همچنان قد می کشند
بی حاصل.
ابرها
پایین، و هی پایین تر می آیند
تا فراز سر همه اهالی آبادی
نگاه کن!
چرا باورت نمی شود
که چرخ زندگی می چرخد
و چرا نمی بینی
این همه بهانه برای دیدن را؟!
نگاه کن
همین حالا
کلاغ سیاه، نک خود را به سیم برق می مالد
و
دارد برای همسایه دو درخت آنسوتر خودش
شاخ و شانه می کشد
ببین!
و هنوز ...
مرده ای و افسرده؟!
شهریور ۸۸
فريب
نه ...،
ديگر اعتمادي نيست.
نه به اين خورشيد بيرمق
كه فقط، صبح اول وقت ميخندد
نه به آن درخت بلند بيسايه
كه فقط
هنر قد كشيدنش عالياست.
ميخواهم تنها به تو اعتماد كنم
و دستهايم را
در سايه فريب دستهاي تو بكارم
و از پشت همين پنجرههاي در اسارت سنگ و سيمان
با سايه تو درآويزم.
ميخواهم
غول غرور تو را تكه تكه کنم
و نقشه بيرحمي تو را
وجب به وجب جستوجو كنم
شايد،
خشم گمشده ساليان سياه عمرم را
از لابلاي ويرانه غرور تكه تكه شده تو يافتم.
نه ...؛
ديگر اعتمادي نيست
نه به اين ساز دل شكسته
كه مدام
ناله حزين دارد
و نه ...
به آن سرود خاطرهانگيز
كه نسل من از اعماق خاطرهاش ميخواند.
ميخواهم
تنها به تو اعتماد كنم.
همزاد من!
با اينكه يادم نميآيد روزي
مهمان تو بوده باشم
و شرمگين شده باشم از شريان نگاه شرماندود تو
تو ... اما
هميشه و ناخوانده
در سهكنج تلخ و تاريك همه خاطرات من
سنگين نشستهاي
با سوءاستفادهاي كلان
از معصوميت از دست رفته اين اعتماد بيحاصل.
نه ...،
ديگر اعتمادي نيست
نه به اين دل ساده بيشيله
كه راحت و آسان فريب ميخورد
نه به تو
كه بي ملاحظه همه بايدهاو نبايدها
از حلقه آتشين اعتماد آباء و اجداد من گذشتهاي
و فاتحانه خنديدهاي مدام.
ميخواهم از ارتفاع اعتماد تو
خود را بياويزم
و گزارش این سقوط سهمگين را
در گوشهگوشه خاطرات خودم
مستند كنم.
ميخواهم فرياد بزنم
و خلايق هرچه لايق اطرافم را
با تو آشنا كنم
شايد اينان نيز
يوسف گمشده خود را
در چاه چشمهاي تو بيابند
پيش از آنكه
كاروان هجراني از راه برسد
و غمنامه فراقي سروده شود.
نه ...،
ديگر اعتمادي نيست
نه به آن سراب شبيه آب
كه روزگاري دراز
برق ميزد و اشتياق تشنگيام را
با مقياس كوير و شتر ميسنجيد!
نه به اين موريانههاي ولگرد گوشهگوشه خانه من
كه ميدانند
اگر زير دست و پا له نشوند
از مرگ خبري نيست.
و اين
سرنوشت سياه روزگار من است
نه...؛
حتي به تو هم اعتمادي نيست!
ارديبهشت 88
درخت و سبزه و گل
به احترام سلامتي من و تو قيام كرده است
و زمين
دارد ميآشوبد
عليه تمامت قامت مرگ!
من و تو اما،
هنوز جامي در كفمان نيست
تا به هم بكوبيم
و براي سلامت هم دعا كنيم از سر شوق.
فردا كه
دوباره سر از مستي خواب برداريم
همين چنار پير
با تمام وجود دست ميشود
و در دامن خدا ميآويزد
تا دعا كند براي سلامتي بشر
و ما اما ...
هنوز
همچنان پي جام خالي خود ميگرديم!
فروردين 88
سقوط!
با دستهاي لرزان و پاهای ناتوان
از قله پايين آمد
و دوباره
تا ستيغ قله بالا كشيد
اندامواره تكيده خود را.
ميخواست فرياد بزند
باد اما موافقش نبود.
ميخواست هلهله كند
دلش اما ميترسيد.
ميخواست پا بر ستيغ قله بكوبد
با حالتي مهوع و خشمآگين
پاهايش اما توان حركت نداشتند.
مكثي دوباره كرد
و دوباره آزمود
فرياد را
هلهله را
و كوبش پا بر فرق قله را.
-با طناب نااميدي، ته چاه نبايد رفت!
نگاهي از ستيغ قله به دامنه كوه انداخت
چه دامنه پر ابهتي!
چه دشت فراخي!
و ... چه مردمان صبور و مقاومي!
- با فرياد بيگانه
- از شادي دورتر
- و همه عقدههاي عمر خود را هم
مثل هواي پاك اين بالا
در سينه خود انبار ميكنند.
دوباره مكثي كرد
و دوباره ارتفاع بلند آن قله
در نگاه او حقير آمد
انگار زير لب چيزي گفت
شايد،
- "چه ارتفاع حقيري؟!" گفت.
مكثهاي پيدرپي بيحاصل
عاقبت برايش به بار نشست
و قرص كامل ماه را
در نگاه خسته او كوبيد
تا از فراز همه هواهاي آلوده
پاكترين بخش هوا را
حريصانه ببلعد
و ثابت كند كه آن ارتفاع بلند
برايش حقيقتا حقير و ناچيز است.
***
صورت تكيده آن اندامواره
در ميان دو دست خسته پيچيده شد
و سينه باد شكاف برداشت.
و تا فرش زمين شود
كسي غرغر زير لبش را هم نشنيد.
و او
مدتهاست
ديگر هيچ نميگويد
حتي زير لب زمزمه هم نميكند!
اسفند 87
ناله ابر
ناله ميكند مدام اين ابر، ابر بهمن ماه
گويي درآمده از چاله، افتاده داخل چاه
خشكيده ناخن است، آسمان اين ايام
دريغ مي كند از برف، به قد يك پر كاه
اين روزها كسي پيدا نميشود چرا
پنهان همه پشت ابر مانند قرص ماه
سردرگمند همه خدمت كنندگان خلق
همه مضطربند براي ديدن راه
درگير آب و نان، مردم به سگ دواند
بي توشه و توان به سان پوچي آه
يك عده هم كه مدام با خيك و تيپ تپل
ميبيند اين بساط ميخندد به قاه قاه
نفرين به روزگار اين روزگار سرد و لجوج
چيزي نميدهد كه هيچ، فقط ميكند تباه
باري من و شما با پاي بسته هم
همدل شديم ولي، بايد شويم همراه
كاري نميكنيم اما اي كاش روزگار
قائل شود برايمان يك فرصت و يك آه
زمستان 87
مرد
مرد،
لختي درنگ كرد
پاها ستون شد و دستها بازو؛
آرام و بيصدا
شانه زد به شانه ديوار
تا
نفسي از اعماق جان بكند.
نفس تا برآمد،
لختي فاصله افتاد.
مرد
سر سوي آسمان گرفت
با چشماني كه دو درياچه اشك بود!
مرداد87
دلهره
خواسته بود
از دغدغههايم بگويم.
شانههايم را بالاتر دادم
تا
ادب، نخستين قرباني نيش تا بناگوش رفتهام باشد.
از رو نميرود اين...
و باز
پايين نميآيد از يال توسن سخن.
دوباره از «دلهره» گفت
كه با پاكت مچالهشده سيگار
در گامهاي گيج رهگذران گوشه خيابان ميلولد.
و من
فقط نگاهش كردم
تا شريك دغدغهاش باشم.
گفت:
چه ميكني مرد
با اين ثانيههاي به قول خودت كشدار؟!
يادم آمد كه طفلكي
اين ثانيههاي صبور و رام
همزاد و همگام تمام تلخي منند
و چونان من
در سردابه سكوت ميپوسند!
حرفي بزن مرد!
كلامي بگو
حتي بگو كه آن يارو
پيش پاي تكتك ثانيهها
سدي از فولاد ميبندد
تا
رام شوند اين دلبركان رمنده مغموم
و اين را هم بگو كه ...
شرمش ميآيد از هماوردي سخن
و براي اندكي ناچيز
زبان از بام دهان ميآويزد
براي مدام!
شهريور 87
نشد كه ننويسم
... و با تاسف و چند روز ديرتر نوشتم!
شب پيش از تاسوعاي امسال يكي از دندانهايم شروع كرد به درد كردن و در فاصلهاي كوتاه چنان دردي به جانم نشست كه مچالهام كرد و با اينكه ساعت نزديك 1 صبح بود زدم بيرون تا بلكه چارهاي بيابم و از شر درد خلاص شوم. خوشبختانه به يكي از كلينيكهايي كه باز بود مراجعه كردم و دكتر كارگر عزيز شروع كرد به كار كردن روي دندانم و از شر آن درد لعنتي براي يكي دو ساعتي نجاتم داد اما نزديكاي صبح دوباره درد در تمام بدنم پيچيد و باز چارهاي نبود مگر مراجعه به دندانپزشك.
باري، دو سه روزي درگير درد دندان بودم و در رفتوآمد به دندانپزشك تا چارهاي اساسي بيابم و به كلي خلاص شوم. دكتر كارگر از من پرسيد اين دندان را چه سالي درست كردهاي و من جواب دادم حدود 8 سال پيش. و او با نشان دادن عكسي از دندان شيرفهمم كرد كه اين دندان به طور كامل عصبكشي نشده و براي همين امروز يقهام را گرفته. و من مانده بودم كه از جانب كدام دكتر بي انصاف و در كجا اين ظلم در حق من روا شده....
بگذريم، اما داستان غمانگيزي كه با تاسف مي خواهم بنويسم اين است كه نزديك ظهر روز شنبه چند نفر مامور نيروي انتظامي كرج به در خانه مراجعه ميكنند و زنگ ميزنند اما چون بزرگتر ها در خانه نبودند بچهها (پسر 13 ساله و دختر 3 سالهام) در را باز نميكنند. مامورها كلي زنگ ميزنند و دست آخر از ديوار بالا ميروند و آنتن همسايه را كه بالاي پشت بام ما بوده بر ميدارند و از بالاي پشت بام پرت ميكنند در كوچه و ....
به پسرم گفتم چرا در را باز نكري و بگويي كسي در خانه نيست، برويد فردا بياييد تا پدر و مادرم باشند؟
جواب شنيدم: قبول نميكردند. بابا! عين سربازاي اسرائيلي از ديوار بالا رفتند و زدند لوله بخاري ما را هم شكستند و آنتن دايي اينا را بردند. من كلي زرنگي كردم كه اول بخاري را كم كردم تا گاز وارد خونه نشه بعد هم صندلي گذاشتم زير پام و لوله رو جا زدم.
حالا تاسفم اينجاست: اولا كه هرچه تلاش كردم به او بقبولانم اينها سرباز ايراني هستند نه سرباز كودككش اسرائيلي به خرجش نرفت كه نرفت. او با منطق خاص خود و تكرار اين پرسش كه اگر ممنوعه چرا اين همه آنتن روي بام مردم هست ولي جمع نميكنند؟ اگه هم ممنوع نيست چرا از ديوار ما بالا رفتند و .... به زعم خودش متقاعدم كرد كه كار آنها غلط بوده.
دوما، در آن روز سرد زمستاني اگر نشر گاز بخاري در خانه ما فاجعه به بار ميآورد و سلامت بچههايم را به خطر ميانداخت آيا كسي از همين نهاد زحمت كش نيروي انتظامي جوابگوي فاجعه ميشد؟ هميشه بايد اتفاقي بيافتد تا ما سرمان را بخارانيم و تاسف بخوريم؟
گفتن اين نكته هم جاي تامل دارد كه دختر سه ساله من (فاطيما) يكي از شعرهايي كه هميشه برايم ميخواند اين بود: شبا كه ما ميخوابيم آقا پليسه بيداره / ما توي خواب نازيم/ اون به فكر شكاره / دزدا رو او ميگيره / باباشونو در مياره!
و از آن روز تا حالا هرچه تلاش كردهام، خدا ميداند كه ثمر نداده و او زيركانه تلاش ميكند تا اين شعر را از خاطره خود پاك كند و اصرار دارد كه پدرش هم همه پليسها را با مشت بزند توي سرشان!
و من ماندهام كه اين چه كاري بود كه پليس كرج با من و خودش كرد؟
و والله در خانه هم شماطت ميشوم كه چرا براي آن سربازاني كه دار و دسته ريگي تروريست در زاهدان گردن زد، دل سوزاندم و براي مظلوميت خانوادههايشان گريستم و به همه آنهايي كه در قبال آن جنايت سكوت كردند دشنام دادم.
من به سبب شغلي كه دارم به شكر خدا نيازي به ماهواره ندارم و دسترسيام به همه اخبار مورد نياز سهل و آسان است اما به قول پسرم آيا داشتن ماهواره واقعا جرم است؟ مگر ميشود مردم ايران جرمي را به اين آشكاري مرتكب شوند و كسي هم نتواند به آنها بگويد بالاي چشمتان ابروست؟
هنوز هم بر پشت بام بيشتر خانههاي ايران آنتن ماهواره هست و كسي هم قدرت جمعآوري آنها را ندارد اما چند نفر پليس با اقداماتشان كاري كردند كه من نتوانم حتي در خانه خودم، از يكي از نيروهاي خادم مردم جانبداري كنم ....!
