">
مویه
نگاهت را بدزد مرد
و از خیر طلایی ازدحام آفتاب درگذر.
باید به همان مهتاب شبانه بسنده کنی
و همه ستاره های قشنگ چشمک زن.
مگر من چه داشته ام
که همیشه در تعلیقِ میان آسمان و زمین گرفتارم؟!
پدران تو که
از من هم فقیرتر بودند
و مرگشان
گردن آویز مدام نداری و فلاکت بود.
حالا،
زمین سنگین شده؛ ببین.
و آب
لحظه به لحظه پس می رود
تا ...
لحظه ای که برآید با لشکری از نفرت و اندوه
دیگر اعتماد نکن
نه به خورشید
نه به گهواره لرزان زمین
و نه حتی به افسانه مهربان آب!
به آرامش خواب بیندیش
و در دامان رویای طولانی نیمه شب یله شو
که بی رنج راه و سفر
از آغاز تا پایان با تو همسفر است.
دیگر
از سنگینی زمین خوف نکن
و حملات شورشناک آب را
به هیچ مگیر
این، پایان انتهاست
و دور تسلسل آغاز!
فلسفه نمی بافم اما
این دور تسلسل بدون برهان است
با منطقی
که از سستی و نداری ما ریشه می گیرد.
به چهره تاریخ نگاه کن
و خیره شو
در آنچه که از ویرانه های آن غارت می شود.
اردیبهشت 87