تبليغاتX
چل کلاغ -
Image and video hosting by TinyPic">

 

 

هاله مهتابی

 

شب که می شود دو چشم من، می شود اسیر بی خوابی

می نشینم یک گوشه، خیره می شوم به هاله مهتابی

هی نقشه می کشم و مدام از عاقبت کار می ترسم

دوباره هجوم می آورد به من سوار تندر بی تابی

ترس خشکاندن چشمه ها احاطه می کند سراسر وجودم را

در همین حوالی خود می بینم فجیع ترین پيامد بی آبی

با خودم هی زمزمه می کنم دوباره کلکی باید زد

حتی شده اگر بتابانم نوری به سان کرمک شبتابی

خیره می شوم به اطرافم نگاه می کنم به صورت مردم

چیزی نمی شود عاید چشمانم از سر عادت کژتابی

هی بد و بی راه می گویم به مردمان کنار دست خودم

ساکتند و دلمرده لمیده میان برکه گندابی

دل وسوسه می کند برخیزم و کاری کنم

دوباره زنده کنم در شهر خاطرات روزهای سرخابی

عقلم نهیب می زند، به من و همه مردمان مثل خودم

نکن پسر کاری، اگر می کنی یواشکی و زیرابی

می دانم این محافظه کاری ثمره ای نمی دهد به کسی

اما چه چاره که نباید شد اسیر دخمه سردابی

دوباره شب آمده بانو، در خودم سقوط می کنم و انگار

کار دیگری ندارم، پس سلام ای هاله مهتابی

آذر86

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 14:13  توسط م.ملکوتی  |