تبليغاتX
چل کلاغ -
Image and video hosting by TinyPic">
 

 

راوی تلخ این دربدری

سکندری رفتیم

  ... از پا نيفتاديم.

اسكندر بر ما غالب شد و ما نابود نشديم.

يتيم شديم،

  از گرسنگي اما

جان‌مان به لب نرسيد.

و باز...

سفره‌هاي خالي‌مان كه پهن شد

بمب و خمپاره و موشك بلعيديم

   ... اما هرگز نمرده‌ايم.

 

 

و حالا...

 ديري است تازيانه تاريخ

از شانه‌هاي زخمي ما می پيچد و بالا مي‌رود

و  بدین سان

تابوي مرگ را شكسته‌ايم

و دارد باورمان مي‌شود

... كه ما نيز

همسايه ديوار به ديوار ملك‌الموتيم

و حضرت عزرائيل

با صبر و تأني كار خويش مي‌كند

بي‌كه التفاتي کند به كسي.

 

 

صبور باش مرد صبور

و از هيبت هول‌انگيز حقيقت

فرار مكن

و پذيرا باش دنيايي را

كه  دارد از انتهاي جنوبي بام مي‌افتد

هر چند من شرمم مي‌آيد راوي تلخ اين دربه‌دري باشم

و اين بازي موش و گربه

سرخورده‌ام مي‌كند؛

 

 

كسي معجزه‌اي از آستين خلايق درآورد

يا

فيلي هوا كند براي دلخوشي بشر

باشد كه بستگان من از خواب اصحاب كهف برخيزند

و در هزارتوي غار زمانه تاريك

تكاني به خود دهند.

خدا را چه ديده‌اي

شايد كه حاجت من نيز از دريچه آن غار صادر شد.

 

 

به اين چراغ نيم‌مرده نگاه كن

هي پايين مي‌رود و دوباره برمي‌آيد

هي پايين مي‌رود و دوباره...

       و به ناگاه رونق باد را مي‌گيرد

و من و تو هي در خود سقوط مي‌كنيم

و دوباره هرگز بالا نمي‌خزيم!

 

 

پيرمرد راسته پارچه‌فروشان بازار

در خاطرم مانده هنوز

هم‌او كه در ذهن من

 هي تكرار مي‌شود

با توپ‌هاي سنگين پارچه توري بر پشت

كه روزي بر قامت عروسانه دختركي صميمي و ساده

ارتعاش عشق مي‌بخشد

و قامتي كه حسابي خميده بود

و...

سرش كه از زانوانش نيز پايين‌تر بود

حتي پايين‌تر از زماني كه ركوع نماز شب مي‌خواند.

 

 

علي‌حسين (پسرك مچاله‌شده در سه‌كنج جنوب شرقي پل عابر شهرك غرب)

در آن هواي سرد بهمن امسال

هم‌او كه فال حافظ از دستان كوچكش

در ازدحام خواب

مي‌افتاد و او دوباره از خواب مي‌پريد و برمي‌داشت

در خاطر من تكرار مي‌شود

و من مدام به خود نهيب مي‌زنم

كه روزگار سياه را از اين سياه‌تر نكنم

 در روزگار مهر و عدالت و ايمان 

 

 

خوابم نمي‌برد

و شب از نيمه گذشته

من اما در خودم هي مچاله مي‌شوم

و مدام خود را شماطت مي‌كنم

كه چرا رياضيات من اين قدر افتضاح بود

كه نتوانم محاسبه كنم

درآمد نفت امسال‌مان

كفاف چند روز زندگي ما را مي‌دهد؟

 

 

دنيا در آرزوي آرامش از‌دست‌رفته اش

دارد جان مي‌كند

و ما

در برهوت رخوت لميده‌ايم

و ...  فقط گاهي برمي‌آشوبيم

آن هم

از جنايت بي‌پايان قوم بني‌اسرائيل در سرزمين حضرت كنعان

و...

 مرگ كودكان بي‌گناه غزه و اريحا

غيرت‌مان را شلاق مي‌زند

و ما شلاق مي‌خوريم

   تا يادمان نرود

كه گُرده آب هم از شلاق خشايارشا زخمي بود

و باز به‌خاطر بياوريم تازيانه جاهليت را

كه بر اندام نحيف سميه و عمار و ياسر فرود مي‌آمد.

 

 

راستي...

نکند تشت رسوايي ما دارد از بام زمانه مي‌افتد

و ما پاك از ياد برده‌ايم

اين چندمين باری است

كه اين حادثه هول اتفاق مي‌افتد

كه ما اين‌سان

آهسته مي‌رويم و آهسته مي‌آييم

و از شاخ گربه‌ ولگرد كوچه و بازار

به خود مي‌لرزيم

 

 

روز که پايان بگيرد

...

عقبگرد می کنيم

و ... شب كه از نيمه بگذرد

عاشق مي‌شويم

و بامدادان

خسته از نبرد نابرابر كابوس

به سمت نور فرار مي‌کنيم

و يك جرعه آب سرد

به صورت خشكيده خود مي‌پاشيم

تا دوباره و در کشاکش اين زندگي يکدست

با لحن لبالب از نفرت

دوباره فرياد برآوريم «مرگ بر آمريکا».

اسفند 86

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 17:52  توسط م.ملکوتی  |